باز آمدم
باز آمدم
باز آمدم چو عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خار را چنگال و دندان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غول را
گر ذره ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
زآغاز عهدی بسته ام کین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچو آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چـرخ ار نگـردد گـرد دل از بیـخ و اصلش بر کنم
گـردون اگر دونـی کنـد گـردون گردان بشکم
شما مست نگشتید وازان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک
به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 21:54 توسط محمدی
|